137
*بعد از مدتی، درحالی که مشغول بازی با کارلوس بودم، به اینکه تو این مدت چی به سر امی و کارلوس اومده فک میکردم.. و بقیه..اینکه نگرانم شدن؟ اینکه ناراحت شدن؟ اینکه پدر الان چه فکری میکنه؟ تا اینکه در قصر محکم باز شد*
هیمل: عزی..
عزی: هم؟ اوه..هی حالتون خوبه؟ انگار روح دیدی-
*با برخورد هیمل بهم دیگه نتونستم چیزی بگم..جوری که محکم نگاهم داشته..حس آرامش خوبی رو داره..*
هیمل: دیگه هیچوقت اینکارو نکن..
عزی: باشه..داداش کوچولو..
*محکم بغلش کردم..وقتی به بالا نگاه کردم، هر کدوم یه جوری از برگشتم خوشحال بودن..*
لئو: عزی احمق..ترسوندیمون..
عزی: خیلی خب.. باشه تو راست میگی
مایکل: اینجوری نگو..واقعا هممون شکستیم..
*لوسی اروم دستی رو شونم گذاشت..هنوزم مثل همیشست.. با بالهای بزرگم همشون رو تو آغوش کشیدم..مثل گذشته ها..*
عزی: دلم واسه همتون تنگ شده بود..
*تا اینکه پدر هم از در وارد شد.. بقیه کمی کنار رفتن و پدر نزدیک شد..انگار میخواست مطمئن شه واقعا زندم، یعنی انقد تأثیر گذاشتم که اینجوری میکنه؟ با بلند شدن دستش سریعا چشمامو بستم..حتی متوجه شدم که بقیه چطور اونور رو نگاه میکنن..هممون..مهم نیست چقدر قوی باشیم، هنوز از خشم پدر میترسیم..هرچقدر که انکارش کنیم*
عزی: بابت تمامی مشکلات متاسفم..پدر..
*منتظر برخورد دستش با صورتم بودم ولی بجاش گرمایی رو که خیلی وقت بود میخواستم رو حس کردم..این..آخرین بار که بغلم کرد کی بود؟ یادم نمیاد..ولی این..واقعا گرمه..محکم بغلش میکنم..نمیفهمم بقیه چی میگن..فقط جمع شدن دوبارمون رو حس کردم..دوباره..یه خانواده..*
*وقتی از گوشه چشم به کارلوس نگاه میکنم، میبینم که بغل ونتیه.. ونتی آروم اونو میذاره زمین و کارلوس یه سمتمون میاد ولی ونتی ناپدید میشه..احتمالا رفته پیش امی تا مراقبش باشه، مهم نیست.. به هر حال ونتی اونقد قوی نیست که بتونه به امی آسیب بزنه.. چون اگه بخواد کاری کنه..در لحظه نابود میشه..ولی فعلا..میخوام از این آغوش..و این گرما لذت ببرم*
هیمل: عزی..
عزی: هم؟ اوه..هی حالتون خوبه؟ انگار روح دیدی-
*با برخورد هیمل بهم دیگه نتونستم چیزی بگم..جوری که محکم نگاهم داشته..حس آرامش خوبی رو داره..*
هیمل: دیگه هیچوقت اینکارو نکن..
عزی: باشه..داداش کوچولو..
*محکم بغلش کردم..وقتی به بالا نگاه کردم، هر کدوم یه جوری از برگشتم خوشحال بودن..*
لئو: عزی احمق..ترسوندیمون..
عزی: خیلی خب.. باشه تو راست میگی
مایکل: اینجوری نگو..واقعا هممون شکستیم..
*لوسی اروم دستی رو شونم گذاشت..هنوزم مثل همیشست.. با بالهای بزرگم همشون رو تو آغوش کشیدم..مثل گذشته ها..*
عزی: دلم واسه همتون تنگ شده بود..
*تا اینکه پدر هم از در وارد شد.. بقیه کمی کنار رفتن و پدر نزدیک شد..انگار میخواست مطمئن شه واقعا زندم، یعنی انقد تأثیر گذاشتم که اینجوری میکنه؟ با بلند شدن دستش سریعا چشمامو بستم..حتی متوجه شدم که بقیه چطور اونور رو نگاه میکنن..هممون..مهم نیست چقدر قوی باشیم، هنوز از خشم پدر میترسیم..هرچقدر که انکارش کنیم*
عزی: بابت تمامی مشکلات متاسفم..پدر..
*منتظر برخورد دستش با صورتم بودم ولی بجاش گرمایی رو که خیلی وقت بود میخواستم رو حس کردم..این..آخرین بار که بغلم کرد کی بود؟ یادم نمیاد..ولی این..واقعا گرمه..محکم بغلش میکنم..نمیفهمم بقیه چی میگن..فقط جمع شدن دوبارمون رو حس کردم..دوباره..یه خانواده..*
*وقتی از گوشه چشم به کارلوس نگاه میکنم، میبینم که بغل ونتیه.. ونتی آروم اونو میذاره زمین و کارلوس یه سمتمون میاد ولی ونتی ناپدید میشه..احتمالا رفته پیش امی تا مراقبش باشه، مهم نیست.. به هر حال ونتی اونقد قوی نیست که بتونه به امی آسیب بزنه.. چون اگه بخواد کاری کنه..در لحظه نابود میشه..ولی فعلا..میخوام از این آغوش..و این گرما لذت ببرم*
- ۱.۳k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط